
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تا ما هم اين کار رو براي شما بکنيم .
هفته چهارم شهریور 1389
هفته دوم شهریور 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته اوّل اردیبهشت 1389
هفته چهارم فروردین 1389
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته اوّل بهمن 1385
سلام امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد.سعی کردم بیشتر داستان کوتاه و شعر بزارم
.:: تابلوي اعلانات و بنردوني ::.
|
شعر از سپیده مختاری |
دنیا دریچهایست به شکل جنوبیاش
وقتــــی کنار دست خــیابان بایـــستی
با بوقهای مـــــمتد و گــــرمای ناگزیر
مدیون ســـــایههای درخـتان بایـستی
گاهی به فکر میروی آخر چه میشود
یکبار انـــــصراف دهی از تعــــهدات
مـــــثل زنــــی ویار رهـــــایی بگیری و
شب در مسیر جادهی تهران بایســتی
دنـــــیا به ایـــــستادن تو فکر میکـــــند
در مطبخی که واژه در آن تفت میدهـی
هی بچه میزند ز تـو بیرون و بعد از آن
هی روبهروی درب دبـــــستان بایسـتی
هر شـــب زنانگیت بــه تاراج میرود...
از دامــن تو مــــرد به مــعراج میرود...
یعنی که جـــــایگاه تو پایــین پلههاست
یعنی که پشـت مرد مسلمان بایـستی
امـــــروز عصــــر بندر و باران به هم زدند
آرایشی که شهر به چشمت کشیده بود
بد هـــــم نشد به هرم نـــگاه دهاتیات
یک بار زیر شـر شـر بــاران بایـــــــستی
[+]
نوشته شده توسط بی خیال در 11:17 بعد از ظهر
|
|
تمساح بودایی نیوزلندی
شوهر من یک تمساح است. الان مدتهاست از او برای تزئین خانه استفاده میکنم. یعنی از وقتی چند تا میهمانی رفتهام و دیدهام که آدمها، اتوهای زغالی را توی بوفه ظرفهایشان میگذارند، یا چراغ نفتیهای پنجاه سال پیش را توی اتاق پذیرایی کنار تلویزیونهای چهل اینچ آویزان میکنند یا صندوقچههای مادربزرگشان را آوردهاند وسط اتاق، رویش پوست پلنگ انداختهاند و یک دیزی سنگی هم رویش گذاشته اند، فکر کردهام یک تمساح هم میتواند تزئین قشنگی باشد برای خانه.
تمساحم را گذاشتهام کنار یک چراغ پایه بلند بلژیکی، روی یک کاناپه سبز دراز که مخصوص خودش دادهام درست کنند. گاهی هم میگذارمش روی میز ناهارخوری.
این که چطور شد من زن یک تمساح شدم، قصه خیلی طولانی و پیچیدهای ندارد.همین جوری شد دیگر. خود به خود پیش آمد. به قول خاله خانباجیها: پیشونی، کجا منو میشونی!
انگار جنگ بود. بمب روی سرمان میریختند. عقلمان درست کار نمیکرد. همه بیخودی زن میگرفتند، یا شوهر میکردند. میترسیدند بمب روی سرشان بیفتد و ناکام از دنیا بروند.
[+]
نوشته شده توسط بی خیال در 5:44 بعد از ظهر
|
|
اميد
داستان ماله من نیس
در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی
بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما
در ادامه مطلب...
[+]
نوشته شده توسط بی خیال در 5:35 بعد از ظهر
|
|
سلام دوبااره اومدم
یه داستان کوتاه از فروغ نظر یادتون نره
وقتی در اتاق را باز کردم او آنجا کنارِ بخاری روی صندلی راحتیاش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه میداد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجرهها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت:
به ادامه مطلب مراجعه کنید
[+]
نوشته شده توسط بی خیال در 4:34 بعد از ظهر
|
|
سلام یه داستانه کوتاه به همراه نقدش که از سایت اداستان نویسان ایران برداشتم![]()
یک هوای دل انگیز پاییزی روی گو شه ای از این کره خاکی آره همین کره ای که الان جلوی شماست اول بچرخانید بعد یک دفعه دستتان را بگذارید روش ...هوپ.کجا بودیم آها ...در یک هوای دل انگیز پاییز صدای قدمهای مردی روی آسفالت شنیده می شود.گرومپ...گرومپ...و تنها مورچه داستان که این صدا را می شنود با صدای پلیچ ما بین زمین و تخت چرمی کفش له می گردد.ا...نشد باید از اول شروع کنیم در یک هوای دل انگیز پاییزی مردی توی پیاده رو قدم می زندابرهای بالای سرش توی هم می روند و رنگ سربی شان تو زمینه نیلی آسمان درگوشه ای پشت شاخه های نارون تیره می شود.مرد به آن
[+]
نوشته شده توسط بی خیال در 5:50 قبل از ظهر
|
|

گفت: نه. نه. نه
رفت داخل اتاقش و در را كوبید. بیشتر متعجب بودم تا خشمگین. به همسرم نگاه كردم. اشاره كرد به تلوزیون تا از خودمان رفع اتهام كند.
گفتم: برنامه كودك از كی تا حالا كوبیدن در یاد بچه ها می ده؟
داشت رنگ چایش را در نور پنجره نگاه می كرد.
گفتم: همین امروز تلوزیون كوفتیو از تو اتاقش برمی دارم.
گفت: تلوزیون سالن...
گفتم: اونم روشن نمی كنیم. باشه؟
گفت: رایانه...مهد..
بقیش تو ادامه مطلب
[+]
نوشته شده توسط بی خیال در 5:35 قبل از ظهر
|
|
این شعر دوسته شاعرم حسین قاسمیان امیدوارم خوشتون بیاد
هزار کوه
هزار پا
هی عبور تو در تو
به بی راهگیها
هزار منظره ی بی بدیل
پرواز میکنم با دستی هزارتای از سارها
به شرق خودم
به سقف
به دره به دشت
به انتهای خورشید
نه
افول می کنم
من که اصلأ پرندارم
به زمین می خورم
وحشی بادهای محلی
مرا به سیلاب
به گندم زار می کوبد
بوی خانه های کاه گلی
پرواز پرستوها
مرا هزار ساله می کنند.
( حسین قاسمیان)
[+]
نوشته شده توسط بی خیال در 4:48 قبل از ظهر
|
|
سلام راستش با این که زیاد شاعرای اون طرف(خارجکیا رو میگم دیگه)نمیشناسم اما واقعا شعرای این خانم سودگران با حال بود یکی از شعراشو که خودم خوشم اومده رو واستون میزارم نظرم یادتون نره!!!
به هر چهار سو
هیچ پرنده ای به خلوت پنهان من پرواز نمیکند
نه پرستوی سیاهی که دلتنگی به همراه آورد
نه مرغ دریایی سپیدی که خبر از طوفان...
روح وحشیم در سایه سخره ها به پاسداری ایستاده
آماده پرواز با گام های نزدیک شونده...
من در گزر گاه باد دروازه ای بنا نهادم
دروازه ای طلایی به سوی مشرق
به سوی عشقی که هرگز نمیاید
در وازه ای به سوی روز و دگر سوی اندوه
و در وازه ای همیشه گشوده
به سوی مرگ
[+]
نوشته شده توسط بی خیال در 4:28 قبل از ظهر
|
|

توی قاب خیس این پنجرهها
عکسی از جمعهی غمگین میبینم،
چه سیاه ئه به تناش رخت عزا!
تو چشاش ابرای سنگین میبینم.
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
نفسام در نمیآد، جمعهها سر نمیآد!
کاش میبستم چشامو، این ازم بر نمیآد!
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
عمر جمعه به هزار سال میرسه،
جمعهها غم دیگه بیداد میکنه،
آدم از دست خودش خسته میشه،
با لبای بسته فریاد میکنه:
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
جمعه وقت رفتن ئه, موسم دلکندن ئه،
خنجر از پشت میزنه, اون که همراه من ئه!
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
[+]
نوشته شده توسط بی خیال در 3:31 قبل از ظهر
|
|
[+]
نوشته شده توسط بی خیال در 3:17 قبل از ظهر
|
|
![]() |
| سفارش کد رايگان |