تبليغاتX
نوشته های بیخیالی
تصـــــــوير تصادفي
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید

با تشکر   

لينك دوستان
چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
ارتباط در کلووب

.:: تابلوي اعلانات و بنردوني ::.

      شعر نو

 

 

شعر از سپیده مختاری

دنیا دریچه‌ای‌ست  به  شکل جنوبی‌اش

وقتــــی کنار دست خــیابان بایـــستی

 

با بوق‌های مـــــمتد  و گــــرمای ناگزیر

مدیون ســـــایه‌های درخـتان  بایـستی

 

گاهی به فکر می‌روی آخر چه می‌شود

یکبار انـــــصراف دهی از تعــــهدات

 

مـــــثل زنــــی  ویار رهـــــایی بگیری و

شب در مسیر جاده‌ی تهران  بایســتی

 

دنـــــیا به ایـــــستادن تو فکر می‌کـــــند

در مطبخی که واژه در آن تفت می‌دهـی

 

هی بچه می‌زند ز تـو بیرون و بعد از آن    

هی روبه‌روی درب دبـــــستان بایسـتی

 

هر شـــب زنانگی‌ت بــه تاراج می‌رود...

از دامــن تو مــــرد به مــعراج می‌رود...

 

یعنی که جـــــایگاه تو پایــین پله‌هاست           

یعنی که پشـت مرد مسلمان بایـستی

 

امـــــروز عصــــر  بندر و باران به هم زدند        

آرایشی که شهر به چشمت کشیده بود

 

بد هـــــم نشد به هرم نـــگاه دهاتی‌ات           

یک بار زیر شـر شـر بــاران بایـــــــستی

 

[+] نوشته شده توسط بی خیال در 11:17 بعد از ظهر | |

      داستان کوتاه(آسیه نظام شهیدی)

تمساح بودایی نیوزلندی

شوهر من یک تمساح است. الان مدت‏هاست از او برای تزئین خانه استفاده می‏کنم. یعنی از وقتی چند تا میهمانی رفته‏ام و دیده‏ام که آدم‏ها‏، اتو‏ها‏ی زغالی را توی بوفه ظرف‏هایشان می‏گذارند، یا چراغ نفتی‏ها‏ی پنجاه سال پیش را توی اتاق پذیرایی کنار تلویزیون‏ها‏ی چهل اینچ آویزان می‏کنند یا صندوقچه‏ها‏ی مادربزرگشان را آورده‏اند وسط اتاق، رویش پوست پلنگ انداخته‎اند و یک دیزی سنگی هم رویش گذاشته اند، فکر کرده‏ام یک تمساح هم می‏تواند تزئین قشنگی باشد برای خانه.

تمساحم را گذاشته‏ام کنار یک چراغ پایه بلند بلژیکی، روی یک کاناپه سبز دراز که مخصوص خودش داده‏ام درست کنند. گاهی هم می‏گذارمش روی میز ناهارخوری.

این که چطور شد من زن یک تمساح شدم، قصه خیلی طولانی و پیچیده‏ای ندارد.همین جوری شد دیگر. خود به خود پیش آمد. به قول خاله خانباجی‏ها‏: پیشونی، کجا منو می‏شونی!

انگار جنگ بود. بمب روی سرمان می‏ریختند. عقلمان درست کار نمی‏کرد. همه بیخودی زن می‏گرفتند، یا شوهر می‏کردند. می‏ترسیدند بمب روی سرشان بیفتد و ناکام از دنیا بروند.


●•▪• Read More | ادامه مطلب •▪•●

[+] نوشته شده توسط بی خیال در 5:44 بعد از ظهر | |

      اميد(داستان کوتاه)

اميد 

داستان ماله من نیس
   در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی

   بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما

   در ادامه مطلب...


●•▪• Read More | ادامه مطلب •▪•●

[+] نوشته شده توسط بی خیال در 5:35 بعد از ظهر | |

      داستان کوتاه بی تفاوت (( از فروغ فرخزاد ))

 

سلام دوبااره اومدمیه داستان کوتاه از فروغ  نظر یادتون نره

 

وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت:

به ادامه مطلب مراجعه کنید


●•▪• Read More | ادامه مطلب •▪•●

[+] نوشته شده توسط بی خیال در 4:34 بعد از ظهر | |

      پنجره را شاید کسی دزدید

 

سلام یه داستانه کوتاه به همراه نقدش که از سایت اداستان نویسان ایران برداشتم

یک هوای دل انگیز پاییزی روی گو شه ای از این کره خاکی آره همین کره ای که الان جلوی شماست اول بچرخانید بعد یک دفعه دستتان را بگذارید روش ...هوپ.کجا بودیم آها ...در یک هوای دل انگیز پاییز صدای قدمهای مردی روی آسفالت شنیده می شود.گرومپ...گرومپ...و تنها مورچه داستان که این صدا را می شنود با صدای پلیچ ما بین زمین و تخت چرمی کفش له می گردد.ا...نشد باید از اول شروع کنیم در یک هوای دل انگیز پاییزی مردی توی پیاده رو قدم می زندابرهای بالای سرش توی هم می روند و رنگ سربی شان تو زمینه نیلی آسمان درگوشه ای پشت شاخه های نارون تیره می شود.مرد به آن


●•▪• Read More | ادامه مطلب •▪•●

[+] نوشته شده توسط بی خیال در 5:50 قبل از ظهر | |

      عروسك ها

 

داستان کوتاه

7 اردیبهشت 1389

گفت: نه. نه. نه
رفت داخل اتاقش و در را كوبید. بیشتر متعجب بودم تا خشمگین. به همسرم نگاه كردم. اشاره كرد به تلوزیون تا از خودمان رفع اتهام كند.
گفتم: برنامه كودك از كی تا حالا كوبیدن در یاد بچه ها می ده؟
داشت رنگ چایش را در نور پنجره نگاه می كرد.
گفتم: همین امروز تلوزیون كوفتیو از تو اتاقش برمی دارم.
گفت: تلوزیون سالن...
گفتم: اونم روشن نمی كنیم. باشه؟
گفت: رایانه...مهد..

بقیش تو ادامه مطلب


●•▪• Read More | ادامه مطلب •▪•●

[+] نوشته شده توسط بی خیال در 5:35 قبل از ظهر | |

      هزارمسجد ساختم

 این شعر دوسته شاعرم حسین قاسمیان امیدوارم خوشتون بیاد

هزار کوه

هزار پا

هی عبور تو در تو

به بی راهگیها

هزار منظره ی بی بدیل

پرواز میکنم با دستی  هزارتای از سارها

به شرق خودم

به سقف

به دره به دشت

به انتهای خورشید

نه

افول می کنم

من که اصلأ پرندارم

به زمین می خورم

وحشی بادهای محلی

مرا به سیلاب

به گندم زار می کوبد

بوی خانه های کاه گلی

پرواز پرستوها

مرا هزار ساله می کنند.

( حسین قاسمیان)

[+] نوشته شده توسط بی خیال در 4:48 قبل از ظهر | |

      شعر اونطرفی

سلام راستش با این که زیاد شاعرای اون طرف(خارجکیا رو میگم دیگه)نمیشناسم اما واقعا شعرای این خانم سودگران با حال بود یکی از شعراشو که خودم خوشم اومده رو واستون میزارم نظرم یادتون نره!!!

به هر چهار سو

هیچ پرنده ای به خلوت پنهان من پرواز نمیکند

نه پرستوی سیاهی که دلتنگی به همراه آورد

نه مرغ دریایی سپیدی که خبر از طوفان...

روح وحشیم در سایه سخره ها به پاسداری ایستاده

آماده پرواز با گام های نزدیک شونده...

من در گزر گاه باد دروازه ای بنا نهادم

دروازه ای طلایی به سوی مشرق

به سوی عشقی که هرگز نمیاید

در وازه ای به سوی روز و دگر سوی اندوه

و در وازه ای همیشه گشوده

به سوی مرگ

 

 

[+] نوشته شده توسط بی خیال در 4:28 قبل از ظهر | |

      به یاد فرهاد مهراد در سالگرد عروجش


http://coveralbums.blog.com/files/2009/08/1442.jpg

 

 

توی قاب خیس این پنجره‌ها
عکسی از جمعه‌ی غم‌گین می‌بینم،
چه سیاه ئه به تن‌اش رخت عزا!
تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم.

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

نفس‌ام در نمی‌آد، جمعه‌ها سر نمی‌آد!
کاش می‌بستم چشامو، این ازم بر نمی‌آد!

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

عمر جمعه به هزار سال می‌رسه،
جمعه‌ها غم دیگه بی‌داد می‌کنه،
آدم از دست خودش خسته می‌شه،
با لبای بسته فریاد می‌کنه:

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

جمعه وقت رفتن ئه, موسم دل‌کندن ئه،
خنجر از پشت می‌زنه, اون که هم‌راه من ئه!

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

[+] نوشته شده توسط بی خیال در 3:31 قبل از ظهر | |

     



در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هدیه داده است.

او به من گفت:

غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع كن.

من نیز چنین كردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه طلایی !

با وجود اینكه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه كاسته می شد !

در جعبه سیاه را باز كردم و با تعجب دیدم كه ته آن سوراخ است!!!

جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من كجا هستند؟!

خداوند لبخندی زد و گفت: غمهای تو این جا هستند، نزد من!

از او پرسیدم: خدایا،‌ چرا این جعبه ها را به من دادی؟

چرا این جعبه طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را؟

و خدا فرمود:

بنده ی عزیزم، جعبه ی طلایی مال آنست كه قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه، تا غمهایت را رها كنی   
با تشكر

[+] نوشته شده توسط بی خیال در 3:17 قبل از ظهر | |

      مطالب پيشين

اتاقچه کدهاي زيبا ::: سفارش کد رايگان
سفارش کد رايگان